بیداد عشق من و تو

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396

طی بحثهای مکرر من با بابا ک گفتم واسطه نشن دیگه خبری نبود مامان در یک حرکت انتحاری زنگ زد و معذرت خواست... بچه ها سوتفاهم نشه... فک نکنین من فقط منتظر معذرتخواهی بودمو تمام ن اصلا...من فقط خواستم حریم زندگیم مشخص تر بشه... ب استقلالش توهین نشه... حرمت این زوج حفظ شه... درک کنن که این خونواده نوپا واسه خودش برنامه های کوتاه و دراز مدت داره و تمام سعیشو میکنه تا ب هدفاش برسه... بفهمن ک لزومی نداره سبک زندگی ما مثل اونا یا بعضیا باشه...  درک کنن ک ما دوس داریم از حالمونم لذت ببریم و برای آینده تلاش کنیم نه اینکه از حال بخاطر آینده بگذریم... درک کنن ک هر خونه ای قانون مخصوص ب خودشو داره و و و ..... خب طولانیه نمیشه همرو نوشت.

بعدش همسری گفت برو خونشون... من و  علیم آماده شدیم بابا اومد دنبالمون رفتیم خونه ناهار و عصر دوباره با بابا برگشتیم.

.

.

خب چند تا دلخوریم از پدرم دارم... تو این سه هفته نکرده یه خبر از دومادش بگیره..... یا مثلا این خواهر ما بچه نیست ک 22 سالشه از اونم خبری ندارم. اه بگذریم

علی کوچول موچولو شدید سرفه میکنه. هی میگم مادرت بمیره... مادرت بجات مریض شه پسر گلم... رفتیم براش وسایل هوش و آموزشی مناسب سن خودش خریدیم... هر ماه باید بریم ی چیز جدید بخریم ک ب هوشش کمک کنه و الکی پلکی بزرگ نشه... فقط ایراد اینجا بود ک من کل بچه های طرف مامانم و حتی خودم تا پنج شش سالگی فارسی حرف زدیم و وقتی کاملا مسلط شدیم دیگه ترکی حرف زدیم ک اونم ناخودآگاه یاد گرفته بودیم ولی خب این دو زبونه بودن باعث میشد بجه ها یکم دیر زبون باز کنن... البته تنها دلیلمونم بخاطر درس و مدرسه بود ک ب مشکل نخورن بچه ها.

منم میخواستم اینطوری شه ولی اون آقاهه کمک آموزش ک ازش اون اسباب بازیهای هوشو خریدم توصیه اکید کرد ک ترکی یادش بدین... علی الان اینارومیگه... مامان و بابا و علی و چند تا کلمه بی ربط ک گفت اگه تک زبانه بود خیلی چیزای دیگه هم میگفت... علی الان ده ماهشه... آهان ی دلیل دیگم اینکه دوست همسری ک باباش دکتر علی هم هست گفت بجه هایی ک تو کودکی فارسی حرف میزنن و میبینن اطرافیان ترکن احساس غریبی و تنهایی میکنن. خب من قرار بود تا زمانیکه بره مدرسه بگم فارسی حرف برنه و بعدش راحت زبون خودمون ولی نشد.... الان تا وقتی ترکیک خوب حرف زد تک زبانه میشه و بعدش یواش یواش باهاش فارسی صحبت میکنم. هر چند خیلی برام سخته!!!!




پنجشنبه رفتیم خونه خواهرشوهر 2 ... اینا از بس مهربونن آدم دلش نمیاد برگرده خونه... میدونین ک من پنج تا خواهرشوهر دارم ک یکیش تهرانه... یادمه ی بار تو بارداریم هر روز خونه یکیشون دعوت بودم دیگه کیف میکردم هی میخواستم برم خونشون... عشقم گفت'' عزیزم خونه اومدنت نمیاد؟؟ من صبحها میرفتم ناهار میخوردیم ...عشقم میرفت خونه لباس عوض میکرد میومد پیشمون بعد شام برمیگشتیم... واقعا تو مهمون نوازی بی نظیرن... باور میکنین از وقتی عقد کردم سر جمع ده دفعه ظرف نشستم تو خونه پنجتاشون... نمیذارن اصلا کمک کنم... ولی خونه مادرشوهرم دیکه پیره و تنها وقتی باهمیم کلی کمکش میکنم... خلاصه پنجشنبه رفتیم خونه خ ش 2 و عصر دخترش و من و علی ماشینو ورداشتیم رفتیم گردش... قربونش برم دختر نازیه خیلی خیلی زیاد... کلی جا بردمون کافی شاپ و رستورانم رفتیم...خریدم رفتیم..

.

.

من همه خواهرشوهرام دختر دارن ک دختر سه تاشون اختلاف سنی کمی با من دارن و خیلی صمیمی هستیم... هر جا باهم باشیم کلی میگیم میخندیم... اینام مجردن گاهی شیطنت میکنن و واسم تعریف میکنن منم مثل دوستشون رفتار میکنم و زن دایی بازی درنمیارم ... خیلی حرفا پیشم هست ک ب عشقمم نگفتم.

.

.

هفته بعد ی دوست دارم دکتری مکانیکه و قراره بیاد خونمون... آخ جووووون... هوراااااا... پدرش دکتره و مادرش دبیره ولی متاسفانه دو سال پیش طلاق گرفتن و این دوستم طفلی ب مردا اعتماد نداره... خیلی مبادی اداب هستش ...ولی دوسش دارم خیلی ب فکرم هست و چیزی تو دلش نیست و کلی واسه کارا و اداهای من میخنده... مثلا من جلو دانشگاه چراغ اگه سبز بود و خیابون خلوت از خیابون رد میشدم و این دوستم نمیومد میگفت بی فرهنگیه ( راستم میگفت خب) ولی من کشون کشون میبردمش. خخخخ

.

.

فردا قراره علی رو ببرم بهداشت...وای دفعه آخر یکماه قبل عید قرار بود ببرمش!!! البته زرنگی کردم چون زود از خواب قراره پاشم... زودم میگم مثلا ساعت هشته هاااا....خخخ...بعدش میخوام برم خونه خواهرشوهر 4.... به به از الان دارم کیف میکنم.

.

.

هوای خونمون خداروشکر بهاریه بهاریه گاهی ی کوچولو ابری شده ولی بعدش بازم برگشته ب روال قبلی. خدایا شکرت.

آهان اینم بگم ک شروع کردم واسه دکتری بخونم البته ب اصرار عشقم. دفعه بعد یادم باشه توضیح بدم. 

شکرگزاری:

خداجونم مرسی ک خونواده شاد و عاشق و سالمی دارم و هر لحظه لحظه زندگیمون سرشار از عشقه.

خدا جونم ممنونم ک سایه پدر مادر من و مادر عشقمو بالا سرمون حفظ کردی.

خداجونم مرسی ک هیچوقت دغدغه مالی نداشتیم با اینکه خیلی قسط میدیم ولی لنگ نموندیمو همه جا دستمونو گرفتی.

خدا جونم مرسی ک کمکم میکنی نمازامو سر وقت بخونم... آدم خوبی باشم... غیبت نکنم حتی تو ذهنم.

خدای مهربونم ممنونم ک تو درس خوندن واسه دکتری بهم کمک میکنی و ی شغل مناسب برام در نظر گرفتی.

سپاسگزارم...سپاسگزارم...سپاسگزارم


نظرات (7)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 16:07
+ fati
عزیزم انشالله همیشه خوش باشی...وااای چقد خوبه این همه خواهر شوهر مهربون داشته باشیم...من اصلا ندارم...
شکرگذاری؟؟چ خوبه...
پاسخ:
ممنونم عزیزم شما هم همینطور
چه جالب... ناراحت نباش راحتی عوضش
اوهوممممم.... عالیه
شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 16:01
+ معصوم
میدونی گلم یه وفتایی یهو به خودت میای میبینی عصر شده و هیچ کاری نکردی. این مختص تو نیس... وضعیت تو ولی سخت تره خوب نینی کوچولوی شیطون داری. من الان 5 روزه خونه ام هی میگم اینکارو میکنم اخرم نمیشه.
البته مثلا استراحت مطلقم ولی خوب نمیتونم خونه رو هم ول کنم که
پاسخ:
دقیقاااااا...
آره تا حسش نیاد نمیشه کار کرد تو خونه... من ک همیشه حسشو ندارم
جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت 17:53
+ الی بانو
خدا رو شکر که آشتی شدولی خوب حد و مرز مشخصه دیگه
خوش به حالت چه خانواده ی شوهر خوب وپایه ابی البته رفتارخودتم موثره ایشال همیشه خوش باشی من که ازشون شانس نیاوردم اصلا اهل حال نیستن
چه خوب که درست ادامه میدی منم قصدشو دارم ولی فعلا شرایطش نیست البته من باید با دیپلم انسانی یا تجربی شروع کنم چون از کامپیوتر متنفرم
همیشه شاد وخندون باشی گلم
پاسخ:
:))))))
خداروشکر باهام خیلی خوبن
والا ی کتابو ی ماهه هنوز تموم نکردم... فقط میخونم تا حرف همسری زمین نیفته.
همچنین شما عزیزم. خیلی ممنون
بوووووس
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 15:42
+ راضیه
خداروشکر که آشتی برقرار شد ان شاءالله سایه پدرو مادرت رو سرت همیشه برقرار باشه عزیزم
همیشه اول زبان مادری بهترین زبانیه ک آدم میتونه اول یاد بگیره
خیلی خوبه خواهر شوهرای به این خوبی داری آفرین
واسه دکتراتم موفق باشی عزیزم
پاسخ:
مرسی عزیزمممممم
ان شالله:)))))
دقیقا
آره واقعا شانس آوردمااااااا. خخخخخ
مرسی گلم
فداتشم
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 11:40
+ بانوی تیر ماهی
عع همشهری خودمی پس خوشبختنم از آشناییت عزیزم
پاسخ:
چه جالببببببب
منم همینطور عزیزم قربونت
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 13:22
+ بانوی تیر ماهی
خدا رو شکر که آشتی شدین
چقدر خوبه که با خواهر شوهر هات راحتی

مگه شما ساکن کجا هستین که میخوای فارسی و ترکی یاد بگیره ؟ البته که زن عموی منم به دخترش اول فارسی یاد داد بعد الان ترکی میحرفه و فارسی رو هم بلده به نظرم که اینجوری بهتره

شاد و خوشبخت باشی
پاسخ:
مرسی عزیزم
تبریز
اوهوم منم اونجوری میخواستم ولی گفتن روش اشتباهیه
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 13:19
+ اسما
خدا رو شکر که قضیه ختم به خیر شد.از این به بعد حد و حدود ها رعایت میشه.
راستی راجع به فارسی حرف زدن علی جان از حالا زوده.
من دخترم رو از اول باهاش ترکی حرف زدم بعدش از دوسالگی به بعد که کارتون فارسی میدید الان پنج ساله هست که کلا فارسی بلده همش از تلویزیون.جمعش دو سه بار باهاش تمرین کردم .علی هم از تلویزیون یاد میگیره‌.
دخترم تو کوچه یه دوست کرد داره کلمات کردی هم ازش یاد گرفته هرچند خیلی کم اما باز برای ذهن بچه خوبه چیزای جدیدیادبگیره.
شما به دکتری فکر میکنی اما من این لیسانس رو بگیرم دیگه محالاته به درس فکر کنم
پاسخ:
خداروشکر
آره اینجوری بهتره. احساس میکنم از وقتی دیگه باهاش فارسی حرف نمیزنم انگار فهمیده کلی خوشحاله
منم خیلی از درس خسته شدم خیلی ولی همسرم دوس داره ادامه بدم