بیداد عشق من و تو

چهارشنبه 25 اسفند 1395

هفته دوس داشتنی الناز بانو

 سلااااام الان بنده یک عدد بانوی خوشحال ولی خسته هستم

یکشنبه..... بردیم عیدی مامانم اینارو دادیم و برگشتیم...حالل بماند ک مامانم اینا قبول نمیکردن میگفتن شما هنوز بچه این و این حرفا... ولی خب میدونم اگرم عیدی نمیدادیم یجور ابراز ناراحتی میکردن... قرار بود بقیه راهرورو رنگ کنیم ک خواهرم انقد ادا اطوار درآورد و واسه مامان چشم گرد کرد ک نشد... قربونش برم عشقم رنگ خریده بود و لباس برداشته بودیم... خواهرم ناراحتم کرد... کاش بفهمه بی احترامی ب شوهر من خیلی بی ادبیه هم بمن هم همسرم... داداشمم ک باز تو فاز قاطی بود و حال نداشت... مامانم یکساعت تو حموم بود و ما هم عین شلغم نشسته بودیم...  البته از نظر ما اشکالی نداشت ولی اگه ما اینکارو با مامانم بکنیم خون و خونریزی را میندازه و اصلا فراموش نمیکنه.

آهان این یادم رفت بگم مامانم قورمه سبزب پخته بود و میدونست همسر من اصلا قورمه نمیخوره چون نفخ میشه شدید... بعدش حالا عین خیالشم نیست یجوریم حرف میزد ک یعنی من واسه تو یعنی همسری غذا نذاشتم... ب زورم ب خورد همسری دادن.هق هق 

خولاصه با دلی غمگین برگشتیم  خونه و من شرمنده همسری مهربونم شدم. همسری ک خونه مامانش دست ب سیاه و سفید نمیزنه الان واسه مامان من اون همه کمک میکنه ولی کو قدردان!! منم تو راه معذرتخواهی کردم از عشقم ک روزش خراب شد و خورد تو ذوقش.

شامو عشقم جیگر خرید برامون خوووووووردیم... قربونش برم تو این ماه چند دفعه برام جیگر خریده برده بهم آمپول نوروبیون زده ک کم خونی نگیرم.. آخه غذاخوردن من افتضاحه اگه همسر خونه نباشه گشنه میمونم:(((((

.

.

یکشنبه... مامانم عیدی مارو آورد واسه من و همسری کارت هدیه و واسه علی پول و لباس با آجیل و شیرینی... شامم بردن مارو بیرون اول رفتیم مرکز خرید اطلس ک تازه افتتاح شده و خیلی شیک و خفنه ک گفتن رستورانهاش هنوز افتتاح نشده... حالا ساعت یازده شبه و ما تو خیابونا دنبال غذاخوری میگردیم آخرشم رفتیم جلالی و کلی خوش گذروندیم و کیف کردیم آخرین مشتریشون ما بودیم. خخخخ

 آهان قبلشم همسری ما و مامانو برد ولیعصر من ی بلوز و مامان ی شال خوشگل خریدیم.

.

.

سه شنبه... من و همسری کلا قرار گذاشتیم روزهای مناسبتی تو خونه خودمون باشیم ولی شام رفتیم پایین و من ی بشقاب شیرینی و کل آجیلی ک مامانم آورده بود بردم پایین تا بعد شام بخوریم...مثلا چهارشنبه سوری بود... عشقمو علیم کلی تو کوچه وایستادن و عکس انداختن ب منم چقد گفت بیا نرفتم... نمیدونم حتما الان میگه الناز خیلی بی ذوقه ولی بنظر من ی رسم مسخره ست...

شام خوردیم و بعدش مادرشوهر پاشد رفت مهمون و ما موندیم بدون میزبان... منم اومدم بالا علیرو خوابوندم و ایشون تا یازده نیومد و همسری کلی عصبانی شد و بهش گلایه کرد ک ب ما بی احترامی کرده... حالا خوراکیا همونجور رومیزه مادرشوهرم انگار ن انگار اومد جاشو انداخت بخوابه.

.راستی ظهرش املت همسرپز خوردیم... فرش آشپزخونرو دوتایی شستیم.

.


.چهارشنبه...سه تایی حاضر شدیم بریم بازار ولی انقد ترافیک بود ک برگشتیم علی رو دادم ب خواهرشوهر 1 و ماشینو گذاشتیم دم در و دوتایی مثل نامزدا دست در دست هم رفتیم بازار... ب مناسبت روز زن عشقم برا من و مامانا بلوز خرید... یکمیم واسه آشپزخونه خرید کردیم... از صرافی پول تازه واسه عیدی بچه ها گرفتیم بعدش گفتم همسری همسری نکنه اینا تقلبی باشه... زود بردم بانک و مطمئن شدم... از اونجا رفتیم ی رستوران جدید کشف کردیمو ناها  خوردیم... زیر زمین بود من میگفتم نریم حتما غذاهاش کهنه ست واااااو رفتیم تو دیدیم کلا پره و جا نیست... همشونم مرد بودن... برگشتیم خونه مادرشوهرم گفت خرید علی کو و من عین خلا::::  یادمون رفت

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
دوشنبه 14 فروردین 1396 ساعت 08:27
+ معصوم
سلام خوبی عزیزم چقد پست گذاشتی عیدت مبارک
پاسخ:
سلاااام گلم. فدات مرسی
خخخخخ
پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 ساعت 11:37
+ باران
همیشه به شادی وخوشی
پاسخ:
متچکرم بانو