بیداد عشق من و تو

چهارشنبه 3 شهریور 1395

سلام سلام صد تا سلام...هزار و سیصد تا سلام

وآااااااای اگه بدونین کامنتاتونو دیدم چ حالی شدم ... خیلی متحول شدم ...واقعا از ته ته دلم دلم براتون تنگ شده بود ببخشید نگرانتون کردم مخصوصا معصومه عزیزم.معصومه آدرستو عوض کردی عزیزم؟


 تنها دعایی ک موقع زایمان کردم نی نی دار شدن همه کساییه که نی نی ندارن.


اسم پسرم علی شد با اسم مستعار همسرم تو وب اشتباه نگیرینا...الان انداختم روپام بخوابه... یک هفته دیگه میشه دوماهه...فوق العاده آروم و ساکته... عملم سزارین بی حسی بود کار دکترم حرف نداشت عالی بود... 



دیگه اینکه فعلا دارم رو رابطم و اصلاح رفتارم با همسری کار میکنم... آخه بعد بدنیا اومدن علی ک مامانم اومده بود خونمون ی ناراحتی پیش اود و من مجبور شدم بعد سه روز با نینیم برم خونه مامانم... خیلی رو همسری فشار اومد خیلی.
 خداروشکر همسری نذاشت اعصابم خورد شه آخه همینجوری گریم میومد ... قربونش برم شبا تا صبح پاب پای من بیدار میموند تا علی بخوابه....الان ک الانه فک کنم سر هم چهار بار غذا پختم بقیرو یا همسری غذای حاضری گرفته بیشتر وقتا یا مادرشوهر مهربونم غذا پخته.


درسته علی نی نی آرومیه ولی چون ساعت خوابش با ما یکی نیست من و علی چهار صبح میخوابیم و یک ظهر بیدار میشیم و چون صبحانه نمیخورم الان وزنم شده 66 و بشدت ناراحتم.. آخرین وزنم 76 بود قبل زایمان آخه بدن من اصلا باد نکرده بود شکمم گنده نبود علی زیر قفسه سینم بود قشنگ موقع عمل حس میکردم دکتر داره دنده هامو فشار میده... علی کوچولو 3670 گرم وزن داشت با قد 54... ولی اصلا هیشکی باورش نمیشد چون من قدمم بلنده کلا تپل دیده نمیشدم همه میگفتن بچت 2/5 کیلو اینا میشه... 


ببخشید قاطی مینویسم کجا بودیم آهان میگفتم دارم رو خودم کار میکنم ک بشم الناز قبلی... طفلی عشقم خیلی کمکم میکنه فک میکنم میبینم همه وفتمو علی گرفته ب زور حموم میرم ولی سعی میکنم آراسته باشم... تحولات بعد زایمانم کمی منو بدخلق و لجوج کرده بود ک خداروشکر الان خیلی اصلاح کردم ولی بازم کار میخواد... دارم کتاب هنر زن بودنو میخونم همرو من ناخودآگاه تو زندگیم اجرا میکردم ولی لازمه ک دوباره یادآوری کنم. کتاب محدودیت صفر و گفتگو با خدارو هم تا نصفه خوندم در مورد قانون جذب و شکرگزاری و نزدیک شدن ب خداست حتما وقت کردین بخونین...من خیلی چیزا جذب کردم.


اووووممم بعدش اینکه ببخشید نمیتونم بهتون سر بزنم از این ب بعد سعی میکنم هر چند روز یکبار آپ کنم چون خیلی حرفا واسه گفتن دارم مخصوصا خاطرات روز زایمانم و عملم.


راستی ده شهریور تولد عشقمه باید فندقو بذارم کجا تا برم خرید نمیدونم... مادرشوهرم رفته تهران کاش تا اون موقع برگرده..27 مردادم اولین سالگرد ازدواجمون بود ک بخاطر فندق نشد همدیگرو سورپریز کنیم به غذای حاضری همسری، نامه تبریک عاشقانه من و خودمو خوشگل موشگل کردن بسنده کردیم.خخخخ


راستی دو بالاخره بعد ده ماه شلختگی موهای چهار رنگ رفتم موهامو کوتاه کردم کلا رنگ و لایتش رفت و دکلره کردم با رنگساژ زیتونی خیلی بهم میاد... قراره انواع رنگهای روشن و فانتزیرو بذارم.

راستی سه خانما یادتون باشه وقتی زائو هستین هر چیزی ک ملت میگن استفاده نکنین... ب من گفتن رازیانه شیرو زیاد میکنه منم خوردمش ... ب محض قطع شدن خ..و..ن..ر...ی..زیم دوباره شدید خیلی شدید چندین برابرش شدم بعدن دکتر گفت ک رازیانه یک عرق هورمونیه و خونریزیو زیاد میکنه... ی نسخه دارو خوردم خوب شدم خداروشکر.



نمیتونم دونه دونه اسم ببرم ولی وقتی کامنتاتونو دیدم ک چقد منتظر من بودینو برام دعا کردین مطمئن شدم زایمان راحت و بدون دردم هم میتونه نتیجه دعاهای شما باشه عزیزای دلم.
خدا دامن همه شمارو ایشالا سبز کنه آمین.
اینم بگم برم حسم ب علی مثل حاملگی نیست خیلی فراتره انگار ی قسمت از وجودته انقد شیربن کاری میکنه آدم دلش ضعف میره... وقتی میگن خدا ی قسمت از محبتشو ب مادرا داده پس حساب کنین ببینین خدا چقد عاشقمونه. خداجونم سپاسگزارم
دوستون دارم مراقب خودتون باشین.
نظرات (20)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 19 شهریور 1395 ساعت 11:18
+ fati
النازجون خیلی واست خوشحالم...
الان ک نی نیم تو کشممه بهش حس خوبی دارم اما با اینحال نمیتونم حس مادرشدنو علاقه زیاد ب فرزندو حس کنم...
کاش زودتر بچمو بغل کنمو همه زندگیمشه...
چ خوبه ک روی رفتارت کارمیکنی...منم باید کارکنم،خییییلی بداخلاق و لجوج شدم...
خدا پسرتو واست حفظ کنه...
سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 07:32
+ معصوم
باز که نیستی
پاسخ:
هستم عسیسم
دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 12:36
+ سما
الی گلی بیا آپ کن برامون
پاسخ:
رو تخم چشام
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ساعت 23:34
+ ویولا
عزیز دلم مبارک باشه ایشالا همیشه سلامت و دلخوش باشید و قدر همو بدوتید. چه عالی که زایمان راحتی داشتی. مال منم عالی بود بعد زابمان اصلا اذیت نشدم فقط شب اول تو بیمارستان بخاطر سوند و خونریزی ناراحت بودم ولی حتی همون شب هم می تونستم راحت بشینم با اگه اجازه داشتم راه برم.... ایشالا همه بدل خوش بچه های سالم و سلامت داشته باشن الهی امین
پاسخ:
خیلی ممنون عزیزم
آره منم تا موقع ترخیص چندین دفعه راه رفتم
شب اول کلا سخته یکم.
الهی آمین.
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ساعت 19:06
+ معصوم
آخرین پست آرزو این بود که با خواهر شوهرش رفتن قم . همون موقع فکر کنم تصادف کرده و مدتی هم تو کما بوده . منم از پست خانم خونه فهمیدم و بعد هم اومد نوشت که بهتره اما هنوز کامل از بستر پانشده انگار
پاسخ:
ای وای کما!!!!!
ایشالا زود خوب شه
طفلی آرزو
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ساعت 18:20
+ خانم و آقای آسمونی
قربونتون ممنون عزیزم
پاسخ:
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ساعت 16:52
+ گل صحرابب
روی گل پسرتو ببوس،خاله قربونش
ان شالله خوش قدم باشه
پاسخ:
مرسی
ایشالا
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ساعت 16:45
+ خانم و آقای آسمونی
سلام مامان جون علی اقا
قدم نورسیده مبارک
ان شاءالله کلی برکت داشته باشه براتون
پاسخ:
سلام خانومی
متچکرم خیلب ممنون
ایشالا
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ساعت 12:56
+ بهار
الناز جوووووون مبارکککککک ببوس روی ماهشووووو
پاسخ:
مرسی بهاااااااااار جون.... قربوووووونت
چهارشنبه 10 شهریور 1395 ساعت 19:13
+ باران
سلااااااااااااااام مامان مهربوننن
خوبی النازی جوننننم
پا قدم پسر خوشگلت مبارک باشه ان شالله خدا براتون حفظش کنه و سایه شما هم همیشه بالا سرش باشه و پسر صالحی باشه براتون
تبریک میگممممممممممممممم
چقدددر خوبه برگشتی و از نگرانی در اومدیم
پاسخ:
سلام باران جان چطوری خوبی خانومی
وبلاگت چرا خالیه کی مینویسی پس
مرسی خوبیم... ایشالا...متچکرم عزیزم:)))))
هستم دیگه... ی مدت درگیر بچه بودم و خودمم استراحت میکردم
سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 00:22
+ سما
الییییی؟؟؟
باورم نمیشه برگشتی کامنتتو تو وبلاگ معصومه دیدم اومدم دیدم اپ کردی
خوش اومدییییی
انشاا...شیرین پسرت زیر سایه پدر و مادر بزرگ شه
پاسخ:
سلاااام بر یانگوم عزیز. عروس خانوم عروسی کردی؟
ایشالا مامان شدن شما گلم. مرسی:)))))
دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 01:14
+ زهرای سعید
وااااااای النااااااز کجا بودی ؟؟؟؟؟
هرروز سر میزدم به وبت ... همش نگرانت بودم ... دیگه ناامید شدم گفتم وبو بوسیدی گذاشتی کنار
خیلی خوشحالم اومدی :-* :-*
قدم نو رسیده مبااااارک ای جآاااااانم
از طرف من ببوسش :-*
عکسشم بذار اگه میشه
پاسخ:
سلااااام گلم. بچه داریه دیگه گلم کلی وقت میبره ولی شکر خدا شیرینه.
مرسی گلم
بذار یکم ک قیافش عوجگلتر شد حتما میذارم
یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت 18:29
+ پریسا
سلام الناز خوبی عزیزم؟قدم نو رسیده مبارک
دلم کلی برات تنگ شده بود
منو فراموش کردی
پاسخ:
سلااااااام پریسا جونم. مرسی گلم ایشالا نوبت تو. برات از ته دلم دعا کردم پریسا.
این چه حرفیه عزیزم!!!
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 15:44
+ سمیرا
راستی عکس علی کوچولو رو بزار
پاسخ:
وقت کنم حتما
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 15:41
+ سمیرا
وااای عزیزم قدم نورسیده مبارک
آلاه الیزده اوجوزدا ساخلاسین
پاسخ:
مرسی عزیزم
ساغول
جمعه 5 شهریور 1395 ساعت 17:32
+ ستاره باران
سلام الناز جان
من خواننده خاموشت بودم ! با پستت خیلی خوشحال شدم
قدم نو رسیده خیلی خیلی مباررررکه :)
ان شاء الله بیای بنویسی عروسی پسرمه :)
عشقتون روز افزون :)
پاسخ:
سلام ستاره جان. ممنون از حضور گرمت عزیزن.
مرسی گلم
ایشالا
فدات
پنج‌شنبه 4 شهریور 1395 ساعت 17:36
+ خآنوم چی
به به الناز خااانم!
من میدونستم نی نی حسااااااابی درگیرت کرده :) مااشاءالله بهش.. خدا حفظش کنه:*:* از طرف منم ببوسش. کاش عکسشو میذاشتی. میشه؟ دوست دارم تا قبل رفتنم ببینمش :(
پاسخ:
سلام عزیزم. خوبی
چشم خالش
حتما
کجا میری مگه
چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 13:03
+ راضیه
خداروشکر ک هردوتون سالمید خیلی واقعا برات خوشحالم عزیزم ان شاءالله خدا نی نیتونو براتون حفظ کنه و تو وهمسرتم برای نی نیتون عاشقانه های خانوادگیتون صدبرابررررررر
پاسخ:
مرسی راضیه جون. فدات
متچکرم
چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 11:37
+ مریم
سلام عزیزم خوبی نی نی کوچولو خوبه ؟
بالاخره اومدی و از حالت نوشتی هر روز به وبت سر میزدم .
از طرف من علی کوچولو رو ببوس .
پاسخ:
سلام مریم جان... دست بوسه عزیزم
چشم حتما. مرسی از حضورت
چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 09:54
+ شنل قرمزی
سلام خانمی،خوبی تو؟؟گل پسرت خوبه؟؟ماشالا ماشالا خدا حفظش کنه براتون..
خیلی خوبه که ارومه واقعا نینی گریه کنه و ناآروم باشه نگه داشتنش دست تنها سخته...
بعدزایمان احتمال داره یکم بین زن وشوهر بخاطر رسیدگی به بچه فاصله بیفته ولی باید به موقع مدیریتش کرد خوشحالم که بفکری و باخوندن کتاب داری رو خودت کارمیکنی...
از زایمان بگو وای ترس نداشت..چرا دیگ کامل بیهوش نمیکنن ،وقتی بیحسی میزنن ادم هوشیاره دیگ،صداهای دکتر اینارو میشنوه فک میکنم ترسش بیشتره،چون متوجه میشی دارن چیکامیکنن
پسرتم ببوس از طرف خاله جونش :***
پاسخ:
سلام شنل قلمسی جونم. خوبیم خداروشکر.
آره واقعا علی تا حالا فک کنم سه شب فقط گریه کرد اونم بخاطر دل دردش بود... واقعا خدا ب داد مامانایی برسه ک بچشون تا چهل روز گریه میکنن ک خب اینم مربوط ب اینه که دوران حاملگی بدون استرسی گذرونده بودم.
قطعا این اتفاق میفته و زود باید دست ب کار شد تا فاصله بیشتر نشده.
عزیزم بی حسی عوارضش کمتر از بیهوشیه و میتونی بعد تولد نی نی همون لحظه ببینیش و بوسش کنی ک اینم تو ساکت بودن نی نی خیلی تاثیر داره چون احساس امنیت میکنه... دکترا میگفتنو میخندیدن جلومم ی پرده بود چیزی نمیدیدم ولی میام جز ب جز تعریف میکنم حتما.
قربون خاله جونش.