بیداد عشق من و تو

چهارشنبه 19 اسفند 1394

النازی دم عیدی

سلااااام
واااااای ک چقد تو این مدت ازتون دور بودم.. چند وقت از این قرار بود که چون میخواستیم بیایم خونه خود علی جونم مامانش رفت طبقه پایین ک کوچیکتره و بالا کلی نیاز به رسیدگی داشت و دو خوابه ست 120 متره فک کنم یدونم انباری طبقه پایین هست ک وسایلامو اونجام میذارم.. واسه همین ما تقریبا یک ماهی موندیم تو خونه نقلی 60 متری خودمون و نشد بیایم شبا بمونیم پیش مادرشوهرجان و نت نداشتیم ..اونجا کنار برجمون یه واحد ب....س....ی...ج بود واسه همین با بسته هم نمیشد بریم نت انقد دلم برا اینجا تنگ شده بود انگار یه چیزیمو گم کردم علی جونم هی میگفت پس کی میخوای وبلاگ بنویسی من بخونم ...
خووووولاصه آقا اگه بدونین سر اینجا اومدنمون مامانم چیکار کردن چه قشقرگی به پا انداخت واسه اسبابکشیم کمک نیومد..من و نینیم تنهایی جمع کردیم باباشم وسایل سنگینو جابجا میکرد... روز اسبابکشیم بابا اومد و یه چیزای الکی گفت و رفت...ولی علی خیلی خوب باهاش جرف زد و توجیهش کرک که ماهم برای خودمون برنامه داریم... وسایلارو ک آوردیم اینجا خواهرای علی چیدنش فقط مونده بود لباسا و دکورا...خدا بهشون سلامتی بده
موضوع سر دخالت خونوادم.بود طبق معمول...من با مامان پشت تلفن دعوا کردم دیروزم ب بابام گفتم ک انتظار نداشته باشن واسه آب خوردنم از اونا اجازه بگیریم... سه چهار روز با مامان حرف نزدم تا دیروز.  دیشبم مامانو بابا و داداشم اومدن اینجا و حالشون بهتر شد...بایدم میشد وقتی میدیدن علی انقد اینجا خرج کرده خونه 30-40 ساله رو کرده یه خونه دیگه...بابام میگفت من باور نمیکنم این همون خونه ست.اینجا خیلی خوشگله اتاق خوابمون کلی بزرگ و دنجه با رنگ پرتقالی...تختخوابمم مشک یه با ست بنفش. اتاق کار بابای نی نی و خود نی نی رنگش کاهوییه و الان کلی لباس اونجا گذاشتم...رنگ پذیرایی و حال لیموییه و یه دیوارش کاغذ دیواری گل گلی بنفشه که مبلامم بنفشه...موکتامون یاسمنیه و با دیوار و مبلام ست دیده میشه... رنگ کابینتامم سفید و قهوه ای ک غذاخوریمم قهوه ایه... رنگ پرده سفیده و رنگ کتیبش استخوانیه همرنگ بوفه و میز و پایه های مبلم. اینجا خیلی آرامش دارم..هنوز خیلی کارام مونده ک تموم شه ولی یواش یواش به همتون سر میزنم.
الان فک کنم 23 هفتمه ک نی نی دارم...قربونش برم انقد تو این گیر و دار خسته میشه ک فقط تکون میخوره... فعلا نمیتونم چرخششو حس کنم فقط لگدهای سمت چپ ک ماله پاهاشه و شدیدتره و یه کم سمت راست شکمم ک ماله دستاشه رو میفهمم...هر وقت دستمو میذارم رو شکمم و باهاش حرف میزنم.تکون میخوره. شبا ک بعضا از مدل خوابم خوشش نمیاد لگد میزنه و مجبورمو میکنه اونوری بخوابم. وزنم شده 68 کیلو بدنم باد نکرده اصلا. خیلی از خودم راضیم. 
آخر ماه عروسی دختر عمم هستش واسه مراسمش باید لباس بگیرم...واسه اولین هفت سین مشترکمون باید سفال و رنگ و کلی وسایل تزیینی بگیرم.
اگا وقت شد تا عید یه سر بریم تهران پیش خواهر شوهری و برگردیم.
باید سند ماشینو ببرم دفتر اسناد بزنه به اسمم و کلی ریزه میزه های خرید عید و خونه جدید.
دیگه دیگه اینکه تو این قضیه خونواده ها علی هر لحظشو پشتم بود و ازم حمایت میکرد نذاشت یه ذره استس داشته باشم با اینکه وظیفش نبود هر کسی بود میتونست جلوشون وایسته ولی علی جونم با منطق و دلیل همرو حل کرد. ممنوونم ازت عشقولم عاجقتم نفسم.
دو روزم یه هفته قبل رفته بودیم خونه مامان اینا علی همه دیوارا  شست و تمیز کرد بازم دست گلش درد نکنه. بوس بوسی
راستی تقسیم بندی قرآن تموم شده. بنظرتون.کی بخونیم؟
نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 22 اسفند 1394 ساعت 11:28
+ پریسا
سلااام پیشاپیش عیدتون مبارک
بوووس رو دلت بشینه رو نی نیت
پاسخ:
سلام پریساجون رسیدن بخیر

مرسی خالش
شنبه 22 اسفند 1394 ساعت 09:59
+ نیلوفرجون
خونه جدید مبارک. ان شاالله به سلامتی و خوبی و خوشی زندگی کنین. چه خانواده شوهری،خوبی داری،خداحفظشون کنه.
پاسخ:
ممنونم نیلوفرجون
آره خداروشکر
پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ساعت 18:53
+ مریم
سلام الناز جان خسته نباشی خانم با اثباب کشی مواظب خودت باش نی نی خسته میشه .
عزیزم ختم قرآن رو برای قبل از سال بزاری بهتره به نظرم اینجوری سبک تر میشیم قبل عید بازم هر جور خودت صلاح میدونی گلم ما تابع امریم .
پاسخ:
سلام مریم جون. چشم
آخه ب دوستان میخوام اطلاع بدم هیچکدوم نیستن فقط 3-4 نفر هستن انگار رفتن خونه تکونی.
پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ساعت 09:50
+ معصوم
وای الناز... یه لحظه یاد قبلنا افتادم ، اونموقع که با علی آقا دوست بودی و با هم حرف میزدیم ، چقدرررررررررررررررررر بزرگ شدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
مخصوصا تو که الان مادر هم هستی.... باورم نمیشه ما هموناییم
پاسخ:
آره یادش بخیر چه زود گذشت معصومه جون. اوهوممم دقیقا همینطوره
پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ساعت 08:33
+ گل صحرایی
سلام عزیزم پسریت چطورهمواظب خودتو‌کوچولوت باش
پاسخ:
سلام مامان گل. خوبه خالش دستبوسه.
چشم
چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 15:11
+ خانوم خونه
سلام الناز جان...خوبی عزیزم؟
بالاخره اومدی...خونه جدیدتون مبارک...بدون شک خیلی قشنگ شده دست علی اقا درد نکنه...
ما دو ماهه اومدیم تهران...دیگه میسازم درسته دوری از خانواده سخته ولی باید کنار بیام...
بنظرم جمعه بخونیم
پاسخ:
سلاااااام خانمی. بهله آمدم
آره واقعا خیلی تو خرج و زحمت افتاده.
همینکه با شوهرت خوش باشی خودش بدنیا می ارزه عزیزم.
بچه ها رفتن خونه تکونی عید فعلا بیشترشون نیستن خه